تهران در بعداز ظهر

1


tehranintheafternoon_102_h

پارک ساعی- ساعت چهار و سی و دو دقیقه بعد از ظهر

روی نیمکت پرتی لای درخت ها نشست و ساک دستی اش را گذاشت روی نیمکت. لحظه ای به ساعت نگاه کرد و بعد با عجله عینکی با شییه های ته استکانی از جیب کت نخ نماشده اش بیرون آورد و گذاشت روی چشم‌هایش. دقیقه‌ای به درخت های سفید خم شده از برف زل زد و بعد انگار چیزی از پشت آسمان وحی شده باشد کاغذ سفید تا خورده‌ای را از جیب ساک دستی‌اش بیرون کشید و با خودکار قرمزی شروع کرد به نوشتن.

“سلام سوفی

نامه‌هایت دیشب رسید. هردو با هم. هنوز عادت دو نامه با هم فرستادن را ترک نکرده‌ای. یا هیچ نامه‌ای نمی‌فرستی یا دوتا دوتا با هم. مرسی. به خاطر نامه‌ها و آن اس ام اس معرکه امروز صبح و تلفن خوب دیروز بعد از ظهر و سه تا ایمیل دیشب و چیزهای دیگر. مرسی به خاطر همه چیز. من البته هنوز نامه‌هایت را باز نکرده‌ام و فعلا هم خیال ندارم آن‌ها را باز کنم. ایمیل‌ها را هم باز نکرده‌ام. شاید بعدها آن‌ها را خواندم، اما فعلا تصمیم ندارم. منظورم از بعدها زمانی‌ست که بتوانم بخوانم‌شان. خب، الان نمی‌توانم. یعنی از باز کردن نامه یا ایمیل یا حتی جواب دادن به تلفن‌هایت می‌ترسم. راستش دلم برای خودم می‌سوزد. این اولین باری‌ست که توی زندگی دلم برای خودم می‌سوزد. تا حالا بارها خودم را با قساوت تمام آزار داده‌ام. با قساوت تمام کشته‌ام؛ با بمب‌های کوچک و بزرگی که توی روحم جاسازی کرده‌ام. بمب‌هایی که وقتی منفجر شده‌اند تا مدت‌ها نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. با عشق‌های ناممکن و دوست داشتن‌های شدیدی که از همان اول می‌دانسته‌ام راه به جایی نمی‌برند. تا حالا هزار بار از خودم پرسیده‌ام که وقتی نمی‌توانی تا آخر یک عشق بروی چرا عاشق می‌شوی؟ نمی‌دانم توی آن نامه‌ها و ایمیل‌ها چه نوشته‌ای، اما هر چه باشند نمی‌خواهم بخوانم‌شان. این‌طوری راحت‌ترم. این‌طوری کمتر رنج می‌کشم. اگر توی آن‌ها بمب گذاشته باشی یا گل رز، من نه گل رز را می‌خواهم نه بمب را. من می‌خواهم تا آن‌جا که در توان آدمی مثل من است فراموشت کنم. تو را. چشم‌هایت را. موهایت را که مدام از لای روسری می‌ریزند توی صورتت. دست‌هایت را که با آن انگشتری نگین سبز و ساعت فانتزی صفحه بزرگ دخترانه‌شان دلم را آشوب می‌کند. خب، من خسته‌ام. خسته شده‌ام. از عاشقیت و دوست داشتن‌های شدید. من واهمه‌ای ندارم از اینکه هزار بار اعتراف کنم در برابر معصومیت سپید و روشنی مثل زن، درمانده می‌شوم. می‌خواهم برای اولین‌بار چیزی را که دارد توی دلم متولد می‌شود و هنوز جنین کوچکی‌ست (جنین کوچکی‌ست؟) سقط کنم. اتفاق تو نباید می‌افتاد و حالا که افتاده‌است من باید خودم را عادت بدهم به فراموش کردن آن. از هر هزار دختر یکی از آن‌ها برای من سوفی می‌شود و من باید تکلیف خودم را، یعنی تکلیف دلم را با این سوفی‌ها که با خودشان یک کوه پیدا عشق و هزار کوه ناپیدا اندوه می‌آورند روشن کنم. لعنت به این دنیای عوضی بی سر و ته. لعنت به این دنیای هیشکی به هیشکی و هرکی به هرکی که آدم‌ها حتی برای عاشق نشدن هم اختیاری از خودشان ندارند.
این نامه را قبل از اینکه سر قرار بیایی دارم تند تند می‌نویسم. روی همان نیمکت همیشگی. روی همان نیمکت سنگی که پنج بار رویش نشستیم و تو هربار به جای نگاه کردن به من زل می‌زدی به درخت‌های دور، اما شلیک می‌کردی توی سینه‌ام. حالا این نیمکت هم اضافه شده‌است به یکی از چیزهایی که تو در آن تجلی کرده‌ای. این آخرین باری‌ست که با هم روی این نیمکت خواهیم نشست. جنین را که سقط کردم، دیگر روی این نیمکت سنگی نخواهم نشست. آدم‌هایی مثل من همان بهتر که بروند توی بیابان زندگی کنند. جایی که نه چشمانی باشد که شلیک کنند، نه موهایی که بریزند توی صورتی، نه نیمکت سنگی معناداری، نه…”

– سلام
پسر سرش را از روی کاغذ تا دست‌های زنی که برابرش ایستاده بود بالا آورد. لحظه‌ای زل زد به ساعت فانتزی صفحه‌بزرگی که به مچ کوچک زن مقابلش بسته شده بود، اما هر چه سعی کرد نتوانست چشم‌هایش را بالاتر ببرد. انگار نیرویی غریب چشم‌هایش را دوخته بود به آن دست‌های کوچک رویایی. نگاهش را باز برگرداند به کاغذ توی دستش و آن‌قدر به کلمات سرخ توی کاغذ نگاه کرد تا گویی موجی از آب کلمات سرخ را با خودش برد.

بخشی از تهران در بعداز ظهر- نوشته مصطفی مستور

دانلود
مشخصات
راهنمای نصب
سیستم مورد نیاز
برچسب ها

دانلود

مشخصات

راهنمای نصب

سیستم مورد نیاز

۱ دیدگاه

نظرات شما تایم کد را می سازد: